تبليغاتX
من: بهناز میم







+ ...

 اینجا؛ خانه‌ی جدید من

نوشته شده در  2009/8/12ساعت 17:40  | 

+ یک - اندر احوالات «آقای مدیری تو بزرگ تر از آنی که...» ؛ آقای مدیری دقیقن همون قدریه که هست ٬ بزرگ تر از آن هم نیست ٬ خیلی هم فیته.

دو - چه طور می شه آرشیو رو از اینجا برداشت و برد؟ می خوام اسباب کشی کنم.

نوشته شده در  2009/7/26ساعت 1:57  | 

+ این طرف هیچ نمانده برای از دست دادن ٬ آن طرف خواسته ای ست دستش از خواستن کوتاه.

از مادران سیاه پوش نمی ترسید؟

نوشته شده در  2009/7/25ساعت 17:21  | 

+ دم دوستان من (که می دونم به غذا ارادت خاصی دارن!) در «نیویورک» و «رم» گرم - اگه جای دیگه هم اعتصابه و من بی خبرم ،دم اونا هم گرم - یه شاهد عینی می گفت امروز مشهدیا شیشلیک رو با مکثی معنی دار می دادن پایین - ایییییی

از مجموعه "واتز آن یور مایند" های خانوم میم - مورخ جمعه دوم مرداد

نوشته شده در  2009/7/24ساعت 21:18  | 

+ موهام چسبیده بود پشت گردنم ٬ عرق کرده بودم٬ خوابِ ناراحتی بود و من خیال می کردم بیداریِ ناراحتیه. دو ساعتی همینطوریا گذشت تا پام خورد به شاسی م. گذاشته بودمش کنار پام تا هم جام زیاد راحت نباشه برای خواب هم وقتی بیدار شدم به بهانه ی دور بودن وسایل دوباره نخوابم٬ که هیچ کدوم هم نائل نشد٬ چون با پاهای جمع تو شکم بسیار طولانی تر از اون چه قرار بود خوابیدم و وقتی هم بیدار شدم اونقدر دیر بود که دوری یا نزدیکی وسایل توفیری نمی کرد .

 گیج نشستم روی تخت٬ «ساعت هفت» یعنی فقط یه ساعت به تحویل٬ من جز کانسپتی که راه طولانی داشت تا معماری بشه چیز دیگه ای نداشتم. پلان هنوز نیارز بود ٬ پرسپکتیو های داخلی مورد علاقه م هم فقط مورد علاقه ی خودم بود و مدرک به حساب نمی اومد. اون ماده ای که همیشه دقایق آخر ترشح می شه و آدمو می بره رو دور تند اسمش چیه؟ ... همون ام ترشح شد. نمی دونم با چه سرعتی کار می کردم ٬ اصولن در این لحظات هم من می رم تو یه عالم دیگه با یه منطق دیگه ٬ یه رشته افکاری هی می آد که همین داخلی ها رو می ذاری ٬ خیلی هم عالیه ٬ غلط می کنن که نخوان ٬اصلن خیلی هم می خوان٬ کی گفته مدارک کامل ٬ همین کافیه ٬ اونا الان دقیقن از ما همینو می خوان ٬ اصلن تو این مرحله ایده س که مهمه٬ کار کامل ببری که خیلی ضایع س ٬آررررره بابا و اینا.

همزمان این هفت تا یازده ای که بر من گذشت شنونده ی یک درگیری از پنجره ای بودم که مدت هاست جز امثال همین صداها و گهگاه نگاه هیز همسایه روبریی که روشن شدن ناگهانی چراغ دستشو رو کرده (البته از حق نگذریم ایشون کلن ارادت دارن ٬ به الله و اکبر گفتن مردم هم خیلی علاقه دارن شبا میان تماشا )  چیز دیگه ای به داخل نیاورده. داشتن بساط مرد سبزی/میوه/زالزالک/لواشک/گاهی شال فروش رو جمع می کردن ٬ داد می کشید٬ تو خیالم می اومد که سر گاری رو گرفته ٬ فرصت رفتن پشت پنجره و نگاه کردن هم نبود٬ صدای آدم ها می اومد ولی ٬آدم های نه سبزی فروش و نه مامور٬ آدم های آدم٬ صدای زن ها یه جور دیگه ای بلند بود ٬ یه جور که من روش حساس ترم شاید ٬ "آقا نبرش" ها ٬ "آقا معبر خودمونه می خوایم که سدش کنه٬ شما چی می گی" ها و صدای  "من کار نکنم پس برم دزدی کنم؟" ها قاطی هم می ریخت تو اتاق من ٬ یک صدا اما نمی ریخت ٬ نبود که بریزه ٬ صدای مردی که می خواست تمام اون چیزی که این مردک نداشت رو بذاره پشت ماشین شهر داری و ببره.اصلن صدا نداشت ٬ مصداق کامل مامور و معذور و مسکوت!

و کی گفته سکوت گزینه ی خوبیه وقتی داری کار و زندگی و بالشت و ناهار یک نفر رو با هم جمع می کنی و می بری ٬ گیرم من این بالا پشت شیشه ها برای رسوندن چهار تا مدرک سر ساعت که قرار نیست به درد هیچ جایی بخوره در سکوت کار می کنم و «خفه شدن برای بدست آوردن» رو تمرین می کنم٬ ولی سکوت «برای از دست دادن» تو کت کسی نمی ره اگه هم بره تو کت اونی که داری کمپلت جمعش می کنی نمی ره . می فهمیدم قانون اینه که این یارو رو الان ببرن ولی نمی فهمیدم ش همزمان . یه جایی تو ذهن من که لابد قوانین اول بار همون جا شکل گرفتن این رو پس می زد. دلم خواست و دلم خواست و دلم خواست که در اون لحظه فحش بدم ٬ بدترین فحش ممکن٬  بدترینی که می شه با ابتکار از بدترین های دیروزی ساخت ٬ بدترینِ بدترینم تا اون لحظه ٬ و پرتابش کنم تو صورت یارو... .  صبر مردِ میوه ای از من صدم ثانیه بیشتر بود ٬ اون بدترین رو نگفت ٬ ولی همین قدر کافی بود که صدای نون حلال خور ماجرا در بیاد٬ اونم در حد همین جمله که "همینجا واستا مامور بیاد فحش ناموسی دادی" . خیلی بد شد ٬ریاضی ش هم می شه معذور در معذور٬ که اصلن هم چیز مثبتی نیست حاصل ٬ خیلی دردم گرفت ٬ خیلی. این که یارو میوه ای قدر یه حبه انگور کوچیک شده بود و یه بار می گفت "خوب بیاد ...آره بیاد" و یه بار التماسش می کرد که ببخشش خیلی درد آور بود. این که گیج می زد بین نون اش و غرورش و رقصی چنین میانه و میدانش هم آرزو نبود از قضا درد آور بود.

کار رو ساعت یازده و ربع رسوندم و هرچه قدر هم که روش برام نوشته بودن «این روش ارائه در این مرحله قابل قبول نیست و شما مشروط هستید به ادامه چنان چه کار برسه» با دست خط ناخوش صحاف- که نهایت بی طرفی و عدالت رو تا به امروز در مورد م اجرا کرده و اجرش هم با خدا- کک م نگزید.اصلن دیگه چیزی در من تاثیر نمی کرد... از تاثیر اشباع شده بودم.

 امشب هم خبر کذب و غیر کذب سیاسی خوندن حالمو خوب نکرد٬ از جایی به شدت دور تر از اونی که فکرشو می کردم ضربه خوردم .شاید تو این شرایط اصلن پرداختن به این که من از پنجره م چی شنیدم خیانت باشه ٬ چون وقتی دولتی مشروع نیست میوه فروش ش هم مشروع نیست و من دارم با پر رنگ کردن موضوع یاور بساطی به دولت مشروعیت می دم و اذهان عمومی رو منحرف می کنم (نمی دونم چرا همش فکر می کنم یکی می خواست این رو در جوابم بگه٬ شاید چون موارد مشابه این روزا زیاد دیدم! ).

پ.ن.بعد الان کماکان حالم خوب نیست ٬ اصلن اومدیم و همون آدم خفنه ای شدم که می خوام ٬با یه عالم رفیق مشابه ٬ همگی آماده و مهیا برای بازار تره بار سازی! مگه چند تا میوه ای می شه جمع کرد و یه بازار خوف براشون زد که برن هلو بفروشن تو سایه و صفا کنن؟ چرا نسبت مون کم به یه عالمه س هنوز/همیشه؟

نوشته شده در  2009/7/24ساعت 2:52  | 

+ شاید ده ساله بودم ٬ یا بیشتر ٬ یازده ساله ٬ اما نه یازده نبود ٬ یازده سالگی یعنی پنجم دبستان ٬پنجم هیچ بچه نبودم٬ خیلی درد ها بود که نگذاشت یازده ساله ی کوچکی باشم٬ خیلی صداها تو هال خانه ی ما می پیچید صداهایی که آدم را بزرگ می کرد٬ نه آن بزرگی که خیلی ها شدند از سر فرصت ٬ یک جور دیگری از بزرگ شدن ٬ یک جور نه اصلن شیرین و نه از سر فرصتی از بزرگ شدن ٬ یک جور که برای هیچ بچه ای نمی خواهم اش٬ حرفش را نزنم  (به معدودی حرفش را زدم... که معدود هم می مانند) به هر حال٬ یازده نبود ٬ چون شبیه کودکی بود.

ده ساله یا کمتر بودم٬مدرسه تمام شده بود و من طبق معمول خودم منتظر بودم تا تابستان آن روزهای خوبش را رو کند٬ روزهایی که وقتی بهار بهشان فکر می کردم همیشه بودند اما وقتی تابستان می رسید خبری ازشان نبود ٬ خواهر بزرگه دبیرستانی-کنکوری بود ٬ داشت می رفت از یک جایی که آن روزها  دور بود و این روزها اسمش خیابان سعدی ست کتاب بخرد ٬ من هم رفتم (بی دلیل رفتم ٬ شاید هم با دلیل ٬چون خانه چیزی برای نگه داشتنم نداشت همیشه می رفتم ٬ حتی اگر مقصد فقط نشستن در رنوی سفیدی بود که زیر آفتاب جلوی بیمارستان پارک می شد تا مامان دو ساعتی آن بالاها حال آدمی را خوب کند. ماشینی را که از گرما صندلی هاش داغ شده بود و پام را می سوزاند به خانه ای که دوستش نداشتم ترجیح می دادم).

 خیلی شلوغ بود . و من چون مشتری محسوب نمی شدم  هیچ حقی هم نداشتم ٬ هر جور که می ایستادم جلوی کتابی بودم ٬مدام با دست این و آن جابجا می شدم٬ خیلی بودن بین آدم ها یی که تا کمرشان هم نمی رسی  سخت است ٬ اصولن دیده نشدن سخت است ٬ من هم دیرگریه بودم از اول٬ بغض اما همیشه زود می آمد و زیاد می ماند. انقدر می ماند تا برگردیم ٬ تا بیافتم روی تخت و انقدر بر خلاف هرچه آزارم داده بود خیال ببافم تا دردش برود تا آرام شوم. اما این بغض به خانه نرسید و نترکید هم . سرنوشتش را یک کتاب عوض کرد. یک کتاب که سبز بود و دختر پسر های روی جلدش می خندیدند. کتابی که یک نفر دورتر ها نوشته بود تا کتاب فروشی ای که مال من نبود که حقی به هم قد های من نمی داد که آدم هم حساب مان نمی کرد در یک لحظه - بی آن که معماری ش یا صاحب سیبیلو ش عوض شود- مال من شود.  

برای منی که همیشه قدر دان لکه های رنگی کودکی م بوده ام٬ «قصه های خوب برای بچه های خوب» در روزهای بد ٬ فراموش نشدنی ست٬ مهدی آذریزدی عزیز.

پی نوشت- بسیار واقفم که با تاخیر بود و ممنون می شوم اگر متذکر نشوید!

نوشته شده در  2009/7/20ساعت 4:57  | 

+ نوستالژی انگشت های سی و هفت درجه و تن تب دار - خیلی مسموم ام

نوشته شده در  2009/7/19ساعت 2:39  | 

+ هرچند دارم می سوزم از تب و همزمان می لرزم و سردمه و نمی تونم رد یابی کنم این احوالات متضاد رو چه طور و کی گرد آوری کردم ولی کاملن برام روشنه دو امتحانی که چند ماهی منتظرش بودم  رو طوری از سر گذرونیدم که باوجود امکانات فراوانی که در اختیار ما قرار داده شده بود ما ترجیح دادیم روی زمین بشینیم و در خاک و مانتو و مقنعه بلولیم و طراحی کنیم و باز هم با وجود تسهیلاتی که برای ما در فاصله ی سه ساعتی دو امتحان چهار ساعتی فراهم شده بود ما ترجیح دادیم برویم در ایستگاه مترو دروازه دولت روی پله ها بنشینیم (با وجود این که کاملن صندلی و این ها داشت٬ باور کنید) و ساندویچ سرد تاریخ گذشته ای رو بجویم و با دهن های ساندویچی به روی هم لبخند بزنیم که "به! عجب باد کولری/مترویی بر ما می وزه!".

به هر حال بر ما گذشت و حالا این مسمومیت هم می گذره و ما هم اصلن پیش فرضمون همیشه اینه که هیچ کس قرار نیست به ما امکاناتی بده و همینه که هست و ما خودمون این وضع رو عوض می کنیم و اصلن اگه این وضع نبود ما می خواستیم چی رو عوض کنیم و خوب من هم که به شخصه بیشتر به این عوض کردنه علاقه مندم تا به اون امکاناته. پس این به کنار...

ولی ولی ولی چرا روند طراحی رو از مدارک تحویلی حذف می کنید؟ این گرایش به بی دلیلی از کجا می آد؟ این بی سیاستی نیست  اتفاقن این عین سیاست اتخاذ شده است٬ از ما خواسته شد یک پلان یک برش و یک پرسپکتیو دید ناظر نه یک مدرک کم و نه یک مدرک زیاد ارائه بدیم. به ما تاکید شد که از توضیح هر گونه روند و کانسپتی جدن خودداری کنیم. هیچ حرف اضافه ای هیچ نگاه دیگری هیچ نظری و رسمن هیچ فکر ی پذیرفته نیست. ما که قرار نیست معماران و پزشکان و دبیر های ادبیات خطرناک و متفکری داشته باشیم٬ این یک سیاست پیش گیرانه است٬ دفع خطر احتمالی عقلن واجب است٬ لطفن بین خطوط باریک تر از مو حرکت کنید.

اصولن فاتحه ی خیلی چیز ها این روزها داره خونده می شه... گوش تیز کن.

نوشته شده در  2009/7/18ساعت 22:53  | 

+ دو هفته ای نیستم.

تا شنبه ٬ بیست و هفتم.

نوشته شده در  2009/7/6ساعت 3:23  | 

+ پشت دریاها شهری ست؛

شهر مردمانی  که به شور و شوق ٬به رو پا بند نشدن رساندن یک خبر خوب٬ نیمه شب فریاد می کشند: کمــا نرفتــــه! فقط حالش خیلی وخیمه.

...

نوشته شده در  2009/7/6ساعت 3:9  | 

+ "نسل مردان موتور سوار مهربان که جز خریدن یک عدد نان سنگک با اسکناس بی گوشه هیچ کار بد دیگری نکرده اند رو به انقراض است".

سنجابچی در پاسخ به سوال یکی از خبرنگاران که اصرار داشت یکی از آن ها را همین الان دیده گفت "البته چند تایی مانده اند که آن ها هم به خاطر نداشتن کلاه و شکم موتورشان ضبط می شود." وی اظهار امیدواری کرد "ان شا الله با تلاش های صورت گرفته تا پایان برنامه ی چهارم توسعه این نوع نامرغوب و ناکارامد که خواب کسی را آشفته نمی کند و صدای موتور را هدر می دهد ریشه کن خواهد شد".

نوشته شده در  2009/7/4ساعت 4:1  | 

+

They understand that unlike the generation before them — my generation, for whom the dream was to leave Iran — the real dream is not to leave Iran but to fight for it, to free it, to love it and to reconstruct it.

I Must Go Home to Iran Again - By Marjane Satrapi 

نوشته شده در  2009/7/3ساعت 20:47  | 

+ وقتی هیچ کس حواسش نبود٬ ما داشتیم بزرگ می شدیم.

بچه های دهه ی شصت

نوشته شده در  2009/7/2ساعت 18:36  | 

+ /- یکی دو روزی ست که تصمیم گرفتم کامنت ها را قبل از نمایش "تایید" کنم (به خیلی دلایل!) این هم متن کامنت دوستی که این را از من نپسندید و توضیحی که در جوابش نوشتم.

- سلام.

در ضمن گذاشتن تاييديه بر روي كامنتها خلاف اصول آزادي بيان است ... از شما بعيد بود ...

- تاییدیه فقط برای حذف اسپم ها (تبلیغات - شعر های کپی پیستی طولانی و بعضن بی شاعر و بی ارتباط با موضوع - "چه وبت نازه" ها- "بیا به وب نازم سر بزن"ها - گل و بلبل ها و الخ) گذاشته شده که بر خلاف اصول آزادی بیان هم نیست و تنها در جهت حفظ ته مانده ی اعصاب نگارنده است.

 

نوشته شده در  2009/7/1ساعت 17:18  | 

+ دیگر به فسانه

 چشم های گشوده  را

نمی توان خواباند

بال های این همه پرواز

دل های این همه امید

نمی توان درید

تاریخ به ما قول داده است.

روشنی فردا

اگر هست

از برق نگاه ماست

به تاریخ وعده می دهیم.

نوشته شده در  2009/7/1ساعت 16:19  | 

+ این جا یک کلاغ هایی هستند که حکم خروس رو دارند.

الان که می خونن یعنی خیلی صبح شده.

نوشته شده در  2009/6/30ساعت 5:13  | 

+ لذت خواندنش را که بردم ٬ این هم از لذت تقسیم کردن!

/- مطلب در مورد «دریمرز» برتولوچی ست که به ما هم ربط خوشایندی دارد. البته توصیه ام خواندن متن کاملش است که در همین یک کلیک ی ست!

[ + ] ... جدا از این، در بحث از «تاریخ»، ما نسبت به آدم‌های این فیلم، این جوان‌های سرشار از هر چه شوق، نسبت به مادر و پدر دوقلوها، نسبت به ژان‌پی‌یر لئو، و نسبت به موج نویی که در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ دیگر چندان نو نیز نبود، در «موقعیت آگاهی» ایستاده‌ایم. در سراسیمه‌گی بی‌امید دنیای امروز. دنیایی که در آن دیگر به‌ندرت حتا رؤیایی دیده می‌شود. اما اگر «می‌دانیم» که ۶۸ به کجا می‌انجامد، یا این جمع سرخوشان معترض چگونه خواهند پراکند، یا تروفو چه زود از دست خواهد رفت، و به گذشته چنان می‌نگریم که بورخس مادرش را در ایستگاه قطاری به یاد می‌آورد هنگامی که دخترکی بود «بی‌خبر از آنکه قرار است نام خانواده‌گی‌اش بورخس شود»، با همه‌ی این دانسته‌های ناگزیر دریمرز نشان می‌دهد که چیزهایی هنوز برای امید باقی است. این امید دیگر را در آخرین نماهای فیلم می‌توان یافت. ماتیو از جمع سه‌نفری جدا می‌شود، یا تنها می‌ماند، و خواهر و برادر به آشوب می‌پیوندند. آرام‌آرام همه‌ی آنچه شناخته‌ایم ناپدید می‌شود و ما می‌مانیم و و نیروهای پلیس که به سوی دوربین می‌آیند. تظاهرکننده‌ها و پرتاب‌کننده‌های سنگ و آتش، حالا پشت این دوربین‌اند، و دیگر دیده نمی‌شوند. پلیس‌ها به سوی آن‌ها می‌دوند و گروه‌گروه از کنار دوربین می‌گذرند. انگار این دوربین تنها بخش ناپیدای این شب است. می‌ماند تا ثبت کند. مهم نیست که داستان‌ها را یا واقعیت‌های «مستند» را، مهم این است که دوربین را باتوم‌به‌دست‌ها نمی‌بینند. مثل فرشته‌ای پنهان است که همه‌چیز را می‌بیند و به یاد می‌سپرد. و بعد، پلیس‌ها هم می‌روند، خیابان می‌ماند و آتش‌های کوچکی در گوشه‌های خیابان. صدای ادیت پیاف به گوش می‌رسد که می‌خواند «هیچ ِ هیچ... حسرت هیچ‌چیز را ندارم...»، و دریمرز با اعلام این بی‌نیازی و این شادی ژرف تمام می‌شود. جوانی کردن و فیلم‌ها را به یاد آوردن و بحث‌های شب-و-روز درباره‌ی مائو یا گدار یا چاپلین راه انداختن، و فریاد زدن و مهر ورزیدن و قهر کردن و هراس ِ طلب کردن دیگری و وابسته شدن به دیگری و به دروغ داعیه‌ی اخلاق داشتن و از ته دل دوست داشتن، همه، هست و آنی دیگر نیست.

اما در بدترین روزگار هم زمانی رؤیایی جایی جاری است.

 

نوشته شده در  2009/6/28ساعت 19:16  | 

+ در این مکان یک پست حذف شد.

نوشته شده در  2009/6/28ساعت 2:19  | 

+ وقتی بچه بودم مامان طبق معمولِ تنها تفریح اون روزها ما رو می برد بیرون تا دور بزنیم٬ مهسا کاست رو از داشبرد در می آورد و با یه فشار می فرستاد ش تو ضبط ٬ من اون پشت رو صندلی عقب صورتم رو می چسبوندم به شیشه ٬ مایکل می خوند و اونوقت ماشین ما از خیابون های زشت مشهد بلند می شد ٬ اوج می گرفت و من بالای تمام اون زشتی ها شهر رو جور دیگه ای می دیدم ٬ شهری که دیگه زشت نبود.

 من هرگز فراموش نمی کنم سهم بزرگی که اون موسیقی در بزرگ آرزو کردنام و زیاد خواستنام داشت٬ در  رنگی که اون سال های خاکستری هفتاد به خونه ی ما می پاشید... من همیشه قدر دان لکه های رنگی کودکی م خواهم موند.

اون روزها فکر می کردم تو اون همه صدایی که اول Heal the world داد می زنن مایـــــــــکل من هم هستم ٬ همیشه اون بلند ترین مایکلی که اون وسط ها صداش می اومد صدای من بود. امروز که دوباره گوش می کنم می بینم هنوز هم اون صدا مال منه... .باید خودم باشم.

There's A Place In
Your Heart
And I Know That It Is Love
and this place could Much
Brighter Than Tomorrow
And If You Really Try
You'll Find There's No Need
To Cry
In This Place You'll Feel
That There's No Hurt Or Sorrow

There Are Ways
To Get There
If You Care Enough
For The Living
Make A Little Space
Make A Better Place

Heal The World
Make It A Better Place
For You And For Me
And The Entire Human Race
There Are People Dying
If You Care Enough
For The Living
Make A Better Place
For You And For Me

روحت شاد.

نوشته شده در  2009/6/26ساعت 21:30  | 

+ «کافه پیانو» ی فرهاد جعفری را برای نشر چشمه پس می فرستم.

[ + ] نوشته ی فرهاد جعفری که شخصن بعد از خواندنش هیچ تمایلی به نگه داشتن یک کتاب یا حتی یک صفحه یا سطر از ایشان در کتابخانه ام ندارم.

توضیح آن که شاید تا دیروز فیلم بیش از فیلم ساز٬ کتاب بیش از نویسنده و هر محصولی بیش از سازنده اش برایم مهم بود (مثلن نمی رفتم کتابی از فرهاد جعفری بخرم یا فیلمی از مخملباف یا مجله ای از علی معلم یا ... ٬ کافه پیانو می خریدم٬  فریاد مورچه ها می دیدم٬  دنیای تصویر می خواندم و ... ) اما امروز روز دیگریست. امروز نگاه می کنم ببینم سکوت توکا -سکوت بی معنی توکا- تا کی طولانی می شود٬ ببینم جعفریِ کافه پیانو یی که لذت یک روز هاییم بود برای درد امروزم چه می گوید چه می کند.من امروز از نویسنده ای که قرار است بخوانمش چیزی فراتر از یک کتاب خوب می خواهم. نوشتن و ساختن  و خارج نخواندن و هزاری دیگر هنر دیروزی بود که شما هنرمندش بودید. هنر امروز و هنرمند امروز تعریف دیگری دارد.یک خط مستقیم نیست که از "ما" ی مخاطب شروع شود و "شما" یی را به عرش ببرد و تمام. شما مسئولید. مسئول جماعتی که از نردبانش بالا رفتید... این اعتباری که از بیست و چهار بارگی چاپ کتابتان آورده اید به واسطه ی کیست؟ مخاطبتان را می شناسید؟ این به قول شما «اقلیت»٬  که امروز روی تن ش جا به جا کبود است همان خواننده ی دیروز کتاب شماست.این روزها خیانت در امانت می کنند٬ شما اما خیانت در مخاطب کردید. این مجلس به شما رای اعتماد نمی دهد. نه می توانید هنرمند مان باشید نه محبوب مان و نه صاحب فضایی به قطع آ۵ در قفسه ی کتابمان و نه حتی کوچتر از آن بسیار کوچتر از آن در دل هایمان. شما نیامده رفتید.

و در مورد آن چه گفتید" همه‌ی تلاشی که من برای فروش کتابم و در حقیقت بیشتر خوانده‌شدنش داشتم، فقط برای «همین لحظه» بود. که اعتباری کسب کنم /// " توصیه ای دوستانه-مخاطبانه دارم ٬ زیاد از کیسه ی این به زعم خودتان اعتبار خرج نکنید. این کیسه سوراخ است٬ هر لحظه کوچکتر می شود٬ با شما نخواهد ماند.

ما کتابتان را پس می فرستیم. 

نوشته شده در  2009/6/26ساعت 2:15